یادداشت، مهدیه پالیزبان

امیدواریم معجزه ای امام مقاومت را به ما بازگرداند

امیدواریم معجزه ای امام مقاومت را به ما بازگرداند

به گزارش پرسی بلاگ هنوز برای جشن آزادی و استقبال از امام نقشه می كشیم.‏ هنوز منتظریم خدا معجزه ای كند، چون آدم ها كاری نمی كنند، نمی خواهند كه كنند.‏ هنوز با شنیدن نام قذافی به یاد اسارت امام مقاومت می افتیم.



به گزارش پرسی بلاگ به نقل از مهر، در این روزها اخباری در رسانه ها با محتوای دست داشتن فرانسه در ماجرای قتل معمر قذافی دیكتاتور معدوم شده لیبی انتشار یافته است. پایگاه اطلاع رسانی موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر امروز یادداشتی را به قلم مهدیه پالیزبان، نویسنده كتاب های «آدم ربایی در لیبی» و «ایام غربت؛ خاطرات فرشته اعرابی و فاطمه طباطبایی» منتشر نمود. یادداشت یادآور روزهایی است كه خبر قتل قذافی انتشار یافت، بدون آنكه آن ملعون خبر یا نشانه ای از امام مقاومت، سید موسی صدر بدهد. این یادداشت را در ادامه بخوانید:
زمستان ۹۰، عید غدیر یا قربان بود. از بامداد پای شبكه خبر بودم و منتظر. حدود ۱۰-۱۱ صبح، خبری زیرنویس -شد كه باور نمی كردم: مردم لیبی قیام كرده بودند. جایی كه سال ها بود هروقت اسم خودش یا رهبر دیكتاتورش می آمد، ما یاد كس دیگری می افتادیم: مردی به نام سید موسی صدر.
چند روز قبلش، وقتی برای نخستین بار در فیس بوك خواندم كه مردم لیبی هم می خواهند انقلاب كنند و هفدهم فوریه، سالگرد قیام و كشتار شهر ‏بنغازی، را برای قیام تعیین كرده اند، حتی تصورش هم دلم را لرزاند. تصور اینكه موج انقلاب های عربی دامن قذافی را هم بگیرد و او را هم به زیر ‏بكشد.‏ اما آن روز بامداد خبرها تا آنجا پیش رفت كه خبر از پیروزی نهایی ‏تا آخر شب هم می دادند.‏
خبرها را می خواندم و با خودم فكر می كردم، یعنی می شود قذافی برود؟ می شود ‏زندان ها باز شود؟ مقامات لیبی حرف بزنند. امام موسی صدر پیدا شود. الان چه شكلی شده؟ خیلی شكسته شده؟ یعنی قدش، آن قد بلندی ‏كه همیشه، در همه عكس ها و فیلم ها شاخص است، خم شده؟ از اتفاقات این ۳۲ سال خبر دارد؟ آزاد شود كجا می رود؟ اول می آید ایران ‏یا می رود لبنان؟
زمستان ۹۰، چهار سالی می شد كه جمعی راه انداخته بودیم به نام یاران صدر برای پیگیری سرنوشت امام موسی صدر و معرفی اندیشه اش ‏به مردم. ما جوانانی بودیم كه آنقدر شیفته نگاه و زندگی و دردمند اسارت این مرد بالابلندِ خوش سیمایِ خوش فكرِ مبارز شده بودیم كه نمی توانستیم بی تفاوت باشیم و كاری نكنیم. چهار سال برای فهمیدن ابعاد ماجرایی كه دغدغه ات شده، كافی است. در تمام آن سال ها یك حرف هر از گاهی شنیده می-شد: ‏كاش قذافی برود. روزی كه او سقوط كند، وضعیت امام روشن می شود.‏
آن روز خانم صدر ـ دختر بزرگ امام كه مدیر مؤسسه امام در تهران است ـ از قضا لبنان بود. من خانه بودم و حتی اینترنت هم نداشتم. همه شخصیت و اعتبار حقوقی ام عضویت در ‏گروهی بود كه خودجودش شكل گرفته بود و دلی كار كرده بود و جلو آمده بود. نه دیپلمات بودم، نه حقوقدان. نه حتی عربی می دانستم. ‏نه پولی داشتم. نه چریك بودم. هیچ! فقط علاقه مند موسی صدر بودم و منتظرش و حالا نمی توانستم بیكار بنشینم. هرقدر هم از نظر ‏دیگرانی كه از بیرون نگاه می كردند كار بیهوده ای به نظر می آمد، نمی توانستم دست روی دست بگذارم و مثل بقیه فقط خبرها را بشنوم، همانطور ‏كه خبرهای بقیه انقلاب ها را شنیده بودم. لیبی فرق داشت، آنجا سهم داشتیم. آنجا گوهری را از ما گرفته بود و پس نمی داد. زورمان هم ‏بهش نرسیده بود. (یعنی زور خانواده اش و امثال ما كه كسی حسابمان نمی كرد. آنان كه زور داشتند كه هیچ وقت برایشان مهم نبود.)‏
برای ما هر خبری از لیبی، خبری از امام موسی صدر بود. انقلاب مردم لیبی و رفتن ‏قذافی، مفهوم آزادی امام را می داد؛ امامی كه در عكس ها همیشه لبخند به لب دارد و سر به زیر است و به تو دنیایی از آرامش می دهد.‏
اتفاقی جلوی چشمانمان بود و می خواستیم بخشی از آن باشیم: شروع كردم پیام دادن به همه كه فردا در دفتر گروه جلسه فوق العاده داریم ‏برای برنامه ریزی. آن روزها، آخر خیابان استاد معین، توی خانه فرهنگی كه اسمش خانه مشق بود، اتاقی داشتیم كه نه تلفن داشت نه ‏اینترنت. اما برای ما كه هیچ نداشتیم غنیمت بود. ‏داشتم كم كم به كارها و بچه ها سر و سامان می دادم كه لیبی شلوغ شد. در واقع ما خیلی آمادگی اش را نداشتیم. آن قدر كه وقتی این اتفاق ‏افتاد حتی یادمان رفت كتاب صوتی ای را كه برای سالگرد سخنرانی امام موسی صدر در كلیسای كبوشین آماده كرده بودیم منتشر نماییم و ‏همانجا روی سیستم دفتر ماند كه ماند.‏
با هر كدام از بچه ها كه حرف می زدم صداها می لرزید. از لبنان خبر می آمد كه مردم آماده استقبال از امام شده اند و شیرینی خریده اند.‏ آن روزها روز، ساعت به ساعت بود. هر لحظه، هر ‏ساعت منتظر خبر بودیم.‏
فردایش ساعت ۵ جلسه داشتیم. ۲۰ -۳۰ نفر آمدند، از هر طیف فكری و سیاسی. در جلسه گفتم كه پیشنهادهایی بدهید كه عملی باشد و خودتان هم بتوانید اجرایش كنید. به ‏این امید نباشید كه بقیه كار كنند. نیرو و امكانات نداریم.‏ تخته وایت برد بزرگی كه آن روز آورده بودیم پر شده بود از پیشنهاد: داخلی و خارجی.‏ اسم ستاد را گذاشتیم ستاد آزادی.
كار اصلی همان كارهای خبری بود و ارتباط با یكسری نهادهای حقوق بشری. قرار شد یكسری پوستر و بنر و بروشور هم برای توزیع در ‏بعضی جاها آماده نماییم. بودجه هم صفر بود. یكی دو نفر از اعضا كه بزرگتر از اكثریت جوان بی پول بودند، كمك كردند.‏
صبح پیش از جلسه مان خانم صدر را در مؤسسه امام موسی صدر دیدم. شب قبلش دیروقت از لبنان برگشته بود و بامداد در مؤسسه نشست خبری ‏گذاشته بودند. با اینكه منتظر بودم بیاید، اضطراب هم داشتم. لیبی، زندان پدرش شلوغ شده بود و حال آنان بطور قطع ‏از همه بدتر بود. آن روز بامداد وقتی خانم صدر وارد مؤسسه شد، یك لحظه نشناختمش؛ آن چهره كافی بود تا بفهمی در ‏همین یكی دو روز چه بر آنان گذشته است. اثر بی خوابی و اضطراب ـ و شاید هم اشك هایی كه در خلوت یا در جمع خانواده ‏ریخته شده بود ـ كاملا مشخص بود. حورا صدر حدودا ۱۵ ساله بود كه پدر ربوده شد و حالا پسر كوچكش ۱۷ ساله بود.‏
خانم صدر كه همیشه محكم بود، آن روز در نشست خبری بارها بغض كرد و بغضش شكست. برای مایی كه او را می شناختیم و می دانستیم چقدر خوددار است، دیدن این ‏آشفتگی خیلی سخت بود. خانم صدر با بغضی كه جای فریادش را گرفته بود، گفت امروز كه قذافی مردمش را به گلوله بسته است همه او را جنایتكار و دیكتاتور می-خوانند، اما ما ۳۲ سال است كه فریاد می زنیم او جنایتكار است و كسی صدای ما را نمی شنود.‏
روزهای بعد روزهایی بود كه ۶-۷ بامداد از خانه بیرون می زدم و ۱۱-۱۲ شب وقتی برمی گشتم، معمولا داشتم با تلفن حرف می زدم. ‏تماس هایی كه به ۱-۲ شب هم می رسید.‏ روزهای بعد روزهای دوندگی بود و به در و دیوار زدن. روزهایی كه وقتی می رفتم خانه، از خستگی روی پا بند نبودم و نمازم را نشسته ‏می خواندم.‏ آن روزها هم دنبال كارهای خودمان بودیم، هم مراقب بعضی آدم ها كه در آن شرایط حساس سوءاستفاده ای نكنند كه البته كم هم اتفاق ‏نیفتاد؛ در عرض یك هفته گروه و جبهه ساختند و از تشابه اسمیشان با امام سوءاستفاده كردند كه خودشان را به جایی وصل ‏كنند و كلی اسم هم ردیف كردند كه مثلا این ها همه از ما حمایت كردند. حتی اسم موسسه و گروه ما هم بینشان بود هرچند كسی سراغمان نیامده بود.‏
آن روزها روزهای تجمع بود جلوی دفتر سازمان ملل و سفارت لیبی. تجمع با مجوز تشكل دیگری بود و ما هم شركت كردیم. چون ‏می دانستیم خودمان نمی توانیم مجوز بگیریم. در تجمع جلوی سفارت لیبی در آن بعدازظهر ۵شنبه، در آن خیابان فرعی، ما بلندترین ‏فریادهایمان را زدیم. فریادها و شعارهای آن روزمان فریادهای چند ساله بود كه تا آن روز مجال بروز پیدا نكرده بود. تا آن روز تجمع جلوی سفارت لیبی از آرزوهای ما بود. شاید برای بقیه عجیب باشد اما آرزوهای مایی كه برای امام موسی صدر كار ‏می نماییم گاهی همین قدر كوچك است. چون فضای كار كردن برای امام گاهی این قدر سخت و محدود است.‏
آن روزها مدام جواب دیگران را می دادیم كه خبری شنیده بودند. خبرها درهم بود: خوب و بد. كسی به نام «الهونی» آن روزها آغاز كرد به خبرسازی ‏درباره شهادت امام. با اینكه چند وقت بعد رسما اعلام نمود دروغ گفته است، اما این سبب نشد سایت ها خبرهایی را كه تكرار حرف های وی ‏بود، باردیگر و چندباره منتشر نكنند.‏
چند هفته گذشت و خبری نشد. قذافی هنوز نرفته بود. هنوز آنجا بود و هر چندوقت باردیگر در تلویزیون نمایان می شد.‏ اینجا، در ایران، عید شد. عید برنامه های ما را به هم زد. دو هفته تمام مملكت تعطیل شد و كسی كاری نداشت كه عده ای منتظر آزادی مردی هستند.‏
انتظار كشنده ادامه پیدا كرد. نگرانی هم بیشتر شد. قذافی هنوز سرپا بود. هزار بار از خودمان پرسیدیم: نكند این روزهای آخر كاری كند؟ آن ‏موقع كه همه چیز برایش آرام بود، كسی یقه اش را نگرفت كه حرف بزند، حالا كه دیگر لیبی به هم ریخته بود. لیبی ‏سرزمین بیابان های وسیع بود و زندان های مخفی. امام، كجای آن سرزمین بود؟
ماه ‏رمضان آن سال تاریخی شد به خاطر آن شب قدری كه چند ساعتی از پای نت بلند شدم و رفتم مسجد و در راه برگشت، ساعت ۳ صبح، ‏یكی از بچه ها از پاریس زنگ زد و پرسید: كجایید؟ بچه ها دنبالتون می گردن. پرسیدم چی شده؟ اظهار داشت: طرابلس سقوط كرد.‏
بهت آن لحظه هنوز یادم هست: تاریخ اتفاق افتاده بود. یك قدم دیگر به آرزویم نزدیك تر شده بودم. آن شب وقتی رسیدم خانه، برای سحری ‏خوردن وقت بود. من اما مستقیم رفتم پشت لپ تاپ كوچكم و تا سه روز بلند نشدم. نمی خواستم هیچ لحظه ای، هیچ خبری را از دست ‏بدهم. باردیگر شور و شوق بالا رفته بود. بچه هایی كه عربی می دانستند خبرها را لحظه به لحظه ترجمه و منتشر می كردند. سرعتشان از ‏خبرگزاری ها بالاتر بود. باز نگران زندان های مخفی بودیم. نگرانی دیگری هم كم كم اضافه شد: افراط گراهای ضد ‏شیعه. اگر امام گیر این آدم ها بیفتد چه؟ با همه این ها آن قدر امیدوار بودم كه به رفتن فكر می كردم. به یكی از دوستانم از رفتن ‏گفتم. گفتم وقتی امام بیاید و برود لبنان، من هم اینجا نمی مانم.
عید فطر آن سال حس عید نداشتم، با اینكه برای عید فطر بروشور مفصل و شیكی آماده كردیم و غیر از تهران چند شهر دیگر هم پخش ‏كردیم، اما از سبكی ای كه هر عید فطر سراغ آدم می آید خبری بود.
امید و انتظار برای برگشتن امام موسی صدر ادامه پیدا كرد. قذافی موجود عجیبی بود. می گویم موجود، چون واقعا فكر می كنم امثال او از انسانیت خارج شده اند. خارج ‏شده اند كه این همه جنایت می كنند و خون می ریزند. آن روزها جنایت های قذافی یكی یكی رو می شد: گورهای دسته جمعی، جسدهایی ‏كه سال ها قبل اعدام شده بودند، اما هنوز در سردخانه بودند چون قذافی هر از گاهی می رفت ببیندشان تا احساس قدرت كند.‏
قذافی سقوط كرد اما گم شد. در واقع مخفی شد. وضعیت باز هم پیچیده شد. در آن بلبشوی لیبی چه كسی دنبال امام بود؟ چه كسی ‏مراقب جانش بود؟ خبرنگارهایی كه رفته بودند لیبی از خانه ای می گفتند كه بعضی گفته بودند محل نگهداری امام بوده اما پس از سقوط ‏طرابلس خالی شده بود.‏
انتظار ادامه پیدا كرد و رسید به آخر مهر. اصفهان بودم. با دایی و خانواده اش. اس ام اس آمد كه قذافی كشته شد. باوركردنی نبود. ‏تلویزیون را روشن كردم. سایت ها را چك كردم، درست بود. قذافی مرده بود. تصویر كشته شدنش را كه نشان دادند، حالم عوض شد. رباینده امام موسی صدر مرده بود و تمام! چقدر هم پست و حقیرانه. تن آدم می لرزید وقتی می دید كه آن آدمی كه ادعای خدایی داشت، چطور زیر دست و ‏پا افتاده و التماس می كند.‏
مردن قذافی روزی، كلید آزادی امام بود، اما نه الان، نه اینطوری. قذافی مرده بود بدون اینكه كلمه ای حرف بزند و از كارهایش بگوید. ‏بدون اینكه كسی مجبورش كند كه بگوید گمشده ما را كجا نگه داشته است.‏ قذافی باید می رفت، اما نه اینطور. زمانی فكر می كردیم شنیدن خبر مرگ قذافی خوشحالمان می كند. حالا او مرده بود و ما مات و مبهوت بودیم؛ همه اتفاقاتی كه منتظرش بودیم افتاده بود، اما نه آن طور كه ‏باید، نه آن طور كه كمك نماید امام موسی صدرمان آزاد شود.‏
آن روز تا شب داشتم برخی از بچه ها را كه آشفته شده بودند، آرام می كردم. دوستی روحانی پیشنهاد كرد سوره حشر ‏را بخوانیم. از آن روز قرار گذاشتیم هر شب جمعه حشر بخوانیم. هر جا جمع شدیم این سوره را ‏خواندیم. چند باری روزه جمعی گرفتیم.‏ مقابل همه خبرسازی ها ایستادیم و هیچ كدام را باور نكردیم و سعی كردیم نگذاریم بقیه هم باور كنند.‏
از آن روزها خیلی گذشته. اما هنوز منتظریم. هنوز چشم به راهیم. هنوز دلمان پر از درد و بغض است از اینكه ‏همه اتفاقاتی كه تاریخ منتظرش بوده افتاده اما هنوز گمشده ما اسیر است. هنوز معتقدیم امام موسی صدر زنده است. مهم ترین دلیلمان این است كه همه‌ی مدعیان زنده نبودنش، همه‌ی آنان كه دوست ندارند او زنده باشد، نتوانسته اند ادعایشان را ثابت كنند. نتوانسته اند سند و مدركی بیاورند یا داستانی بگویند كه باوركردنی باشد و یك جایش ایراد نداشته باشد و پس از چند روز دروغ بودنش معلوم نشود.
امام موسی صدر هنوز اسیر است چون هنوز هم هیچ سیاستمداری آن طور كه باید و ‏شاید، دنبال آزادی موسی صدر نیست. اسیر است چون لیبی هنوز آشفته است و هر روز مشكلی و بحرانی دارند و مقامات جدیدش، بهتر از ‏قذافی نیستند در این قضیه. اسیر است چون همه «فقط» حرف می زنند اما در عمل هیچ كس كاری را كه باید، انجام نمی دهد.‏
ما هنوز منتظریم.‏
هنوز لیبی برای ما سرزمین نفرین شده است.‏
هنوز هر جا اسم لیبی و قذافی می آید، برای ما یادآور امام موسی صدر است.‏
هنوز برای جشن آزادی و استقبال از امام نقشه می كشیم.‏
هنوز منتظریم خدا معجزه ای كند، چون آدم ها كاری نمی كنند، نمی خواهند كه كنند.‏
هنوز باور داریم امام موسی صدر جایی اسیر است و روزی می آید، شاید با سر و رویی سفید و قدی خمیده، اما با همان نگاه مهربان و ‏لبخند همیشگی است.‏
ما انتظار كشیدن را بلدیم. سخت ترین كار دنیا را؛ سنگین ترین حسی را كه می شود تجربه نمود و فكر می كنم كار ما همین است؛ اینكه امیدوار بمانیم و دیگران را هم امیدوار نگه داریم؛ كاری كه تركش نمی نماییم، خسته نمی شویم و كوتاه نمی ‏آییم.‏


منبع:

1398/07/29
23:31:27
5.0 / 5
3033
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۹ بعلاوه ۱
پرسی بلاگ