رادیومهر؛ گفتگو با یك جانباز مدافع حرم افغانستانی

با ساشا ذوالفقاری از قزل حصار تا دیرالزور

با ساشا ذوالفقاری از قزل حصار تا دیرالزور

پرسی بلاگ: ساشا یك جوان دهه هفتادی اهل افغانستان و ساكن البرز است كه حالا یك سالی میگردد به نام جانباز مدافع حرم شناخته می شود. در این گفتگوی بی پرده با او از حال و احوال این روزهایش حرف زده ایم.


دریافت 11 MB
مجله مهر - فاطمه باقری: حالا دیگر همه می دانند «فاطمیون» نام لشكر رزمنده های افغانستانی مدافع حرم حضرت زینب (س) است. لشكری كه می گویند عدد شهدا و جانبازانش بیشتر از همه ملیت های حاضر در صحنه نبرد سوریه بوده و چه كسی است كه نداند پشت هر عدد دنیایی از رشادت و مردانگی ایستاده است؟ پای حرف های جانبازان این لشكر كه بنشینی روایت های تلخ و شیرین زیادی برای گفتن دارند: از درد زخم های «جانبازی» كه هنوز تازه و نفس گیر است تا شیرینی خاطره زیارت حرم بی بی زینب (س)؛ از شوق ارادتی عجیب به پرچم زردنگ فاطمیون تا قصه دست های خالی شیعیان سربلند افغانستان پیش قوای مجهز تكفیری؛ از غربت مدافع حرم بودن در سرزمین مادری یا از غم شهادت هموطنان بی گناه زیر باران انتحاری های طالبان و داعش؛ از همان رنجی كه این سالها كمر افغانستان را خمیده تر كرده است. در این گزارش مجله مهر پای حرف های یكی از این جانبازان جوان نشسته ایم؛ و از مادری سراغ گرفته ایم كه یك سالی میگردد پرستار یك رزمنده مدافع حرم بانوی پرستار كربلاست.
خانه «ساشا ذوالفقاری» جانباز افغانستانی مدافع حرم، جایی در منطقه قزل حصار استان البرز است. در را برادر نوجوانش برایمان باز می كند. پله ها را بالا می رویم، ساشا كه یك شال مشكی روی پاهایش كشیده گوشه اتاق نشسته و با خوشرویی تعارف می كند بنشینیم. مادر ساشا صبور و ساكت به حرف هایمان گوش می دهد و خواهرزاده اش بلند بلند شعر می خواند. «من ساشا ذوالفقاری متولد ۱۳۷۳ هستم، سنم میگردد ۲۴سال. در حد ابتدایی درس خوانده ام. متولد افغانستانم و هجده سال است كه آمده ایم ایران. یك برادر دارم و یك خواهر. پدرم را در جنگ های داخلی افغانستان از دست داده ام. بیشتر اقوام ما هنوز در كابل زندگی می كنند. اصالتاً اهل بامیان هستیم، ولی من در ولایت غور به دنیا آمدم. من ساشا ذوالفقاری متولد ۱۳۷۳ هستم، سنم میگردد ۲۴سال. در حد ابتدایی درس خوانده ام. متولد افغانستانم و هجده سال است كه آمده ایم ایران. یك برادر دارم و یك خواهر. پدرم را در جنگ های داخلی افغانستان از دست داده ام. بیشتر اقوام ما هنوز در كابل زندگی می كنند. اصالتاً اهل بامیان هستیم، ولی من در ولایت غور به دنیا آمدم. اسم آنرا شنیده اید؟» سرتكان می دهم. یاد شعری می افتم كه میثم مطیعی آنرا برای لشكر فاطمیون خوانده بود: «از سمنگان و غور، از بلخ و بامیان/ با پرچم علی (ع)، می آیند عاشقان» می گوید ولایت بامیان مركز زندگی شیعیان افغانستان است و شیعه های سرسختی هم دارد. هم ولایتی هایش هم در ارتش افغانستان و هم در سوریه و بین مدافعان حرم حضور جدی دارند «من فرزند بزرگ خانواده بودم و باید كار می كردم. تحصیلاتم را هم به همین خاطر ادامه ندادم. از سن پایین كار كرده ام. تا پیش از رفتن به سوریه خیاط بودم و خودم تولیدی داشتم.»
لازم نبود به خاطر پول، ۲ كشور آن طرف تر بروم
اولین بار فكر رفتن به سوریه از دیدن یك كلیپ شروع میگردد. وقتی ساشا همراه چندنفر از شاگردهایش در تولیدی نشسته اند و كلیپی در آپارات می بیند كه برای اوایل حضور داعش در عراق و سوریه است: «توی ویدیو یك خانواده را به طرز فجیعی قتل عام كردند، مخصوصاً بچه های كوچك همسن و سال خواهرزاده ام را… آغازین جرقه آنجا خورد. دیدم چطور من اینجا راحت زندگی می كنم؟ حالا كه شرایطش را دارم باید بروم دفاع كنم. فقط هم حرف هم مذهب بودن نیست، حرف انسانیت است. بعد هم كه شنیدیم قبر حضرت زینب (س) را تهدید كرده اند، دیگر نتوانستم بمانم. بحث دیگر زیارت حضرت زینب (س) بود. من اصلاً در خواب هم نمی دیدم بتوانم قبر ایشان و حضرت رقیه را زیارت كنم.» شایعه انگیزه مادی مهاجرین مدافع حرم این سالها آنقدر مطرح شده كه خودش بی مقدمه از آن صحبت كند: «خیلی ها حرف پول را وسط می كشند. من نمی توانم جای بقیه همشهری هایم از انگیزه رفتن صحبت كنم ولی خود من آن زمان كار و كاسبی داشتم و پولش كفاف زندگی ما را می داد. لازم نبود دو تا كشور بروم آن طرف تر به خاطر پول! من واقعاً دور و بر خودم كسی را اینطوری ندیده ام؛ ولی یك چیزی را به جرات می گویم. اگر كسی به خاطر پول برود و فقط یك ساعت در منطقه باشد، دیگر هیچ وقت به پول فكر نمی نماید. آنجاست كه دین و ایمان، و ارادت به حضرت زینب به كمك آدم می آید. وگرنه پول نمی تواند رزمنده ای را در منطقه نگهدارد.» می گوید فاطمیون بیست هزار نیرو در منطقه دارند، حتی بیشتر از حزب الله لبنان. از نظر غذا و لباس مناسب گاهی رزمنده ها در محدودیت و مضیقه هستند. سرما و گرما هم كه به جای خود؛ هرجور فكر كنی جز با عقیده نمی گردد آنجا دوام آورد.

البته اسم من سهراب است! من ماه محرم دوسال پیش ثبت نام كردم و رفتم پادگانی در یزد. بالاخره من پسر بزرگ خانواده بودم و آن زمان وقت خوبی برای رفتن نبود. مادرم می گفت حالا نه، بعدتر برو. آن وقت ها بحث دفاع از حرم در منطقه ما خیلی جا نیفتاده بود. با مادرم صحبت كردم. گفتم جواب حضرت زینب را چه بدهیم؟ وقتی بگوید شما با چشم و گوشتان درك كردید كه اینها قبر من را تهدید كرده اند چرا كاری نكردید؟ مگر شما شیعه حضرت علی نیستید؟ البته مادرم اینها را می دانست ولی هیچ مادری دلش نمی خواهد فرزندش را بفرستد.» می پرسم چرا مادر به اسم دیگری شما را صدا می زنند؟ «اسم اصلی من در پاسپورت سهراب عظیمی است؛ ولی به خاطر اینكه مادرم نتواند بیاید پادگان پیدایم كند با دوستان مشورت كردم و اسمم را گذاشتم ساشا ذوالفقاری! اسم اصلی من در پاسپورت سهراب عظیمی است؛ ولی به خاطر اینكه مادرم نتواند بیاید پادگان پیدایم كند با دوستان مشورت كردم و اسمم را گذاشتم ساشا ذوالفقاری! همین اسم وارد پرونده ام شد. خیلی ها همین كار را كردند و چون اسم اشتباه گفته بودند خانواده نمی توانست پیدایشان كند.»
نمی شود كه نترسید
اولین بار روبروشدن با پیكر شهدا یا مجروحین حسابی توی دل آدم را خالی می كند. اینطور نیست؟ «نه من تا لحظه اسیری را هم پیش بینی كرده بودم. نمی گردد كه نترسید! ولی وقتی دست آدم به ضریح حرم حضرت زینب می رسد ترسش تمام میگردد. این را می توانید از همه بچه ها بپرسید. اول كه رفتیم مزار حضرت رقیه و بعد حرم حضرت زینب. همین كه وارد شام شدم خودبخود اشك از چشم هایم جاری شد. بخصوص اینكه از جلوی كاخ یزید عبور كنی... ما ماه محرم رفته بودیم زیارت و مردم آنجا خیلی رعایت ایام را نمی كردند. این واقعا دلگیر است و مدام فكر می كنی كه خاندان امام حسین(ع) اینجا چه رنجی كشیده اند؟ این موضوعات برای یك شیعه انگیزه مقاومت به وجود می آورد. من اصلا باورم نمی شد دستم به ضریح حضرت رقیه(س) رسیده است. ضریح را چسبیده بودم و رها نمی كردم. دوستانم نگاهم می كردند و می گفتند بس است برای بقیه هم بگذار! تا پیش از آن كربلا هم نرفته بودم.»

شاهكار فاطمیون در شبكه خبر
ساشا با غرور از خاطره های جبهه مقاومت در خط مقدم تعریف می كند. از اینكه شبكه خبر ایران یكی از شاهكارهای لشكر فاطمیون در زمینگیر كردن داعش را نشان داده و اتفاقاً مادرش هم آنرا دیده است. می گوید و می گوید تا می رسیم به لحظه جانبازی: «روز اربعین بود. من سردسته یك گروه ۱۵نفره بودم. قرار نبود دسته ما خط برود. ساعت۸صبح روز اربعین بود. نگاه كردم دیدم فرمانده ما و چند نفر از بچه ها می روند كه برای جابجایی نیروها خط درگیری را بررسی نمایند. من هم سلاحم را برداشتم و رفتم نشستم پشت ماشین. دو كیلومتر مانده بود به خط اصلی برسیم. داعشی ها كه شلیك می كردند تیرها می آمد وسط جاده. ما پیاده شدیم و از راه خانه ها جلو رفتیم. سلاحم را برداشتم و رفتم نشستم پشت ماشین. دو كیلومتر مانده بود به خط اصلی برسیم. داعشی ها كه شلیك می كردند تیرها می آمد وسط جاده. ما پیاده شدیم و از راه خانه ها جلو رفتیم. دو كیلومتر را پیاده رفتیم و به خط درگیری و بچه ها رسیدیم. ۳۰۰متر عقب تر هم داعشی ها بودند. فرمانده گفت ۲۰۰–۳۰۰كیلومتر باید برویم جلوتر تا اطلاعات بهتری به دست بیاوریم. من هم همراه شدم و ما پنج نفر راه افتادیم. در مسیر، توی خانه ای گیر كردیم. اینجا خانه داعشی ها بود كه پیش از تخلیه تله های انفجاری در آن می گذاشتند. باید دری را باز می كردم. اتفاقاً احتمال می دادم كه پشت در تله انفجاری باشد. در را باز كردم منفجر نشد. تله را سمت راست در گذاشته بودند و رویش آشغال و پنبه و … گذاشته بودند تا مخفی بماند. اسلحه ام را آماده كردم و همان وقت خشاب گذاری پایم را گوشه در گذاشتم كه تله منفجر شد. همان جا افتادم. حاج آقا تقی پور -رزمنده ایرانی لشكر فاطمیون- پشت من بود. تركش های تله به او هم رسید و همان جا شهید شد. خیلی انسان شریفی بود. بچه ها پایم را بستند و روی دوش بردند عقب. من همان جا اشهدم را خواندم. چندبار یا زهرا گفتم و از حال رفتم.»
حواسم به پاهایم نبود
سهراب خبر جانبازی اش را نه از هم رزم ها و پرستارها، كه خودش می فهمد: «مرا بردند بیمارستان دیرالزور. دوازده روز را هم در بیمارستان دمشق بستری بودم. اول چیزی نمی فهمیدم. پرده گوشم با انفجار پاره شده بود و دست راستم هم تركش خورده بود. حواسم به پاهایم نبود. فقط می دانستم برای پایم اتفاقی افتاده. وقتی منتقل شدم به بخش شب بود. حوالی چهار بامداد كه كمی حالم سرجایش بود، پتو را كشیدم. همان جا دیدم پاهایم نیست! فقط اشك شوق می ریختم.» اصرار می كنم كه مگر میگردد شوكه نشد و به هم نریخت؟ برای جواب اصلاً مكث نمی كند: «ناراحت نشدم. همان جا یاد حضرت ابالفضل افتادم و این موجب شد كلا آرام شوم.» می پرسم اصلاً به آینده فكر نكردید؟ «نه اتفاق به هرحال می افتد. قرار نیست پا نباشد آدم از زندگی بیفتد! خدا شاهد است اصلاً ناراحت نیستم و نخواهم بود. چون هدف و دلیل داشتم و خوشحالم كه برای دینم یك كاری كرده ام. دلخوشی ام همین است.»

می توانیم كشور خودمان را هم نجات بدهیم گوشه اتاق یك پرچم كوچك فاطمیون را گذاشته اند: «از همان روزی كه مجروح شدم گفتم برای من یك پرچم فاطمیون بیاورید كه بتوانم توی اتاقم بگذارم. هیچ مسئول فرهنگی نیاورد! تا اینكه یكی از دوستانم به دیدنم آمد و خانمش یادش بود كه پرچم بیاورد. خیلی دوستش دارم. این پرچم را خود شهید ابوحامد (فرمانده كل لشكر فاطمیون) طراحی نموده است.» سهراب می گوید در دوره دومی كه سوریه بود با نیروهای روسیه همراه شدند. آنها پرچم های فاطمیون را روی ماشین ها و تانك هایشان می زدند. چون فكر می كردند این پرچم به فاطمیون قدرت می دهد و چون داعش واقعا از این پرچم می ترسد. حتی بازوبندهای «لبیك یا زینب» را روی بازوی خودشان می بستند! «دوست دیگری می گفت ما مسیری را می رفتیم كه چون شن بود جای لاستیك ماشین از بین می رفت و نزدیك بود راه برگشت را گم نماییم. پس هر چند كیلومتر یك پرچم فاطمیون زده بودیم. رفتیم عملیات را اجرا كردیم و برگشتیم. دیدیم از شانس بد ما روس ها از آن مسیر گذشته اند و پرچم های ما را یكی یكی روی تانك هایشان زده اند!» می پرسم این همه شجاعت و قدرت عجیب از كجا می آید؟ می گوید اول از همه ایمان كامل به خدا و دین خداست؛ و دیگر اینكه مردم ما جنگ و سختی هایش را دیده اند و غریبه نیستند. ۱۲۰۰۰ داعشی و دركنارش طالبان هر روز مردم ما را تهدید می كنند یا با انتحاری به شهادت می رسانند. كاش كسی از مسئولین باشد كه حرف ما را بشنود و برای كشورمان به ما كمك نماید. ما تجربه خوبی از نبرد در سوریه داریم. سهراب مثل خیلی از همشهری های خودش در كنار سوریه، دل نگران افغانستان هم هست: «دوست دارم مسئولین را ببینم و بپرسم چرا از این تجربه ها برای نجات كشور خودمان استفاده نمی كنیم؟ ۱۲۰۰۰ داعشی و دركنارش طالبان هر روز مردم ما را تهدید می كنند یا با انتحاری به شهادت می رسانند. كاش كسی از مسئولین باشد كه حرف ما را بشنود و برای كشورمان به ما كمك نماید. ما تجربه خوبی از نبرد در سوریه داریم. این جنگ شاید از ابعاد سیاسی ضررهایی داشت اما از بُعد نظامی ما تجربه های زیادی به دست آوردیم. مورد دیگر اتحاد بین ما بود. بیست هزار نیروی افغان را دیدیم كه زیر دست یك فرمانده می جنگند و همین اتحاد موجب میگردد بتوانند یك كشور را هم نجات بدهند. در صورتی كه در افغانستان قوم گرایی و پراكندگی خیلی به ما ضربه زده.» می گوید خودش توقعی ندارد ولی نباید بگذارند بچه های فاطمیون فكر كنند حالا كه جانباز شده اند دیگر احترامی ندارند. این رسیدگی نكردن بچه ها را می رنجاند و دلخور می كند: «با جدیت می گویم اگر فاطمیون نبودند در سوریه یا جنگ ده سال دیگر ادامه داشت یا به همین راحتی تمام نمی شد. حزب الله لبنان به قول معروف یل مقاومت است. اما من می گویم فاطمیون روی دست حزب الله هم زد. حزب الله سالهاست درگیر جنگ است و آموزش می بیند، اما فاطمیون با تمرینات ۱۵–۲۰ روزه و با امكانات كمتر تا مدت ها از آنها جلوتر بود.»

آرزویم دیدن سردار سلیمانی است سهراب در این یكسال خانه نشین بوده است. می گوید اگر امكانش باشد می خواهد علوم سیاسی بخواند: «جز درس، ورزش را جدی دنبال می كنم. چون تحركی هم نداریم ورزش برای ما لازم است. خیلی مشتاقم در كلاس های آموزشی شركت كنم. ورزشی، نظامی، فرهنگی و … هرچند تاحالا شرایطش نبوده» چشمم به میله بارفیكس می افتد كه وسط چارچوب در یكی از اتاق ها نصب شده، طوری كه قد این روزهای سهراب به آن برسد: «من ساعت ۱۱: ۳۰ ظهر اربعین پارینه مجروح شدم. پای راستم از روی زانو و پای چپ از زیر زانو قطع شد. پرده گوش راستم بخاطر موج انفجار پاره شده. هرچند مجروحیت برای همه هست. فرض كنید هشتاد نفر در یك خاكریز هستند و همه جور سلاح سنگین هم آنجا شلیك میگردد. پنج بار كه شلیك كنند گوشها كیپ می شود، دیگر هیچ صدایی نمی شنوی و تا چندساعت به حالت عادی برنمی گردی. واقعاً شرایط سختی است.» دوستانی دارم كه مثل خودم قطع عضو شده اند اما خانواده هایشان اینجا نیست از آنها پرستاری كند. خودشان هم اگر بروند افغانستان، دولت آنجا به خاطر دفاع از حرم با آنها برخورد شدیدی می كند. دوست دارم مشكلات آنها را به گوش مسئولین برسانم. سهراب می گوید بعضی جانبازان فاطمیون حتی از داشتن پرستار و مراقبین دلسوز محروم هستند: «من مشكلات خودم را كاری ندارم. دوستانی دارم كه مثل خودم قطع عضو شده اند اما خانواده هایشان اینجا نیست از آنها پرستاری كند. خودشان هم اگر بروند افغانستان، دولت آنجا به خاطر دفاع از حرم با آنها برخورد شدیدی می كند. دوست دارم مشكلات آنها را به گوش مسئولین برسانم. تقریباً چهارماه در نقاهت گاه بوده ام تا طول درمانم تمام شود؛ نقاهتگاهی كه ویژه جانبازان فاطمیون بود. رسیدگی در نقاهتگاه از نظر نظافت و كار درمانی واقعاً خوب نیست. جانباز نیاز به جایی دارد كه فضای سبز حداقلی داشته باشد تا روحیه بهتری پیدا كند، ورزش كند و زودتر سرپا شود. اما سالن ورزشی هم در كار نیست. برخوردهای كادر درمانی و رابطین هم باید بهتر باشد و خلاصه این حق بچه های جانباز نیست. بیشتر رزمنده های فاطمیون، شاید هشتاد درصد زیر ۲۴ سال هستند و مجردند. هزینه های درمان آنها با سازمان فاطمیون است، اما حقوقی كه می گیرند كفاف زندگی شان را نمی دهد. جایی نداریم كه این ها ادامه فعالیت بدهند. خب این ها از كار افتاده اند و نمی توانند بروند سر ساختمان یا در كارخانه ای باشند كه كار سنگینی دارد. باید شغلی برای آنها احداث شود.» با همه این حرف ها سهراب روحیه خوبی دارد: «من در بیمارستان بقیةالله بودم. چند نفر از بچه های سپاه از مشهد همراه دوستان ما آمده بودند من را ببینند. گفتم حاج آقا من شما را نمی شناسم. گفتند ما كه تو را می شناسیم. تو بین بچه ها معروفی به پدر روحیه فاطمیون!» حرف از حاج قاسم سلیمانی كه میگردد برق خوشی می دود توی چشم هایش: «خیلی از ایرانیان خودشان را بین تیپ فاطمیون جا زده بودند تا بتوانند بروند منطقه. مثل شهید مصطفی صدرزاده یا مثل هم رزم من شهید حاج آقا تقی پور كه اهل مشهد بود. خود سردار سلیمانی دربارهٔ شهید صدرزاده گفته بود زرنگ به این می گویند!» می گوید ارادت خاصی به سردار سلیمانی دارد و خیلی دوست دارد او را ببیند: «خیلی پیگیر این مساله هستم ولی كسی راهنمایی ام نكرده كه چطور می توانم با با ایشون ملاقات كنم.» سردار قاسم سلیمانی در كنار شهید مصطفی صدرزاده(شهید ایرانی لشكر فاطمیون) و شهید مهدی صابری(از لشكر فاطمیون)
از بی بی زینب(س) می خواهم هیچوقت خسته نشوم مادر ساشا خیلی موافق صحبت كردن نیست. اما از جایی به بعد با خاطره های پسرش همراه میگردد و شمرده و با لهجه افغانستانی از جزع های سهراب برای رفتن می گوید: «اینطور نبود كه همه جز من موافق رفتن پسرم باشند؛ مخالفت ها هم زیاد بود. یكی از اقوام نزدیك من حتی دفاع در در سوریه را جهاد و كشته شدن در آنجا را شهادت نمی دانست! دل خودم هم راضی نمی شد. اما آنقدر بیتابی كرد تا اجازه ام را گرفت برود پادگانی در یزد آموزش ببیند. فكر می كردم دوام نمی آورد و بر می گردد. اما برنگشت. با پسر كوچكترم محمد و عموی بچه ها رفتیم یزد دنبالش. وقتی فهمید آمده ایم آنجا خیلی ناراحت شد. شب ۲۱رمضان با دخترم رفتیم جمكران. هرسال می رویم. نماز را كه خواندم یاد سهراب افتادم كه گفته بود مامان دعا كن خدا من را به آرزوهایم برساند. من به سوریه فكر كردم. از امام مهدی (عج) خواستم پسرم را به همه آرزوهایش برساند اما پایش را به سوریه باز نكند؛ ولی همان شب بیست و سوم تماس گرفت و بعد گوشی اش خاموش بود. حدس زدیم رفته باشد. رفتیم یزد ولی اسم و فامیلش را اشتباه گفته بود تا پیدایش نكنیم! بعد هم كه مدارك را بیشتر بررسی كردند، گفتند اعزام شده است.از امام مهدی (عج) خواستم پسرم را به همه آرزوهایش برساند اما پایش را به سوریه باز نكند؛ ولی همان شب بیست و سوم تماس گرفت و بعد گوشی اش خاموش بود. حدس زدیم رفته باشد. رفتیم یزد ولی اسم و فامیلش را اشتباه گفته بود تا پیدایش نكنیم! بیست روز یا یك ماه پس از سوریه زنگ زد كه مامان من حالم خوب است، نگران نباش. از آن به بعد هر وقت می توانست زنگ می زد. زمانی هم جنگ خیلی شدید شد. شبكه خبر سوریه را نشان می داد كه ماشین های داعش آمده بودند پشت خاكریزها. یك حسی به من می گفت پسرم همینجاست! هرچند توی فیلم او را ندیدم. شب كه زنگ زد گفت مامان حال ما خوب است. برایش خبر تلویزیون را تعریف كردم، خندید و گفت ما هم آنجا بودیم. سری اول سه ماه در سوریه بود. اول محرم راضی اش كرده بودم كه دیگر نرو. اما می گفت نگران نباش. ما الان ۱۵ایرانی و ۱۵افغانستانی هستیم كه كارهای پشت دوربین را انجام می دهیم. این ها را می گفت برای این كه من نترسم.

پارسال بیست روز مانده بود دو ماهش تمام شود؛ روز اربعین نذری داشتم. فردایش بامداد زود دخترم آمد. گفتم چه خبر شده؟ گفت چیزی را جا گذاشتم آمده ام دنبال آن. از چشم هایش معلوم بود گریه كرده است. گفتم سهراب زنگ زده؟ گفت مامان، سهراب ساعت ۴صبح به من زنگ زد و گفت زخمی شده. دیگر از خود بیخود شدم و حرف هایش را نشنیدم. اصلاً امید نداشتم كه زنده باشد. تا چند روز اسمش بین مجروحین پروازهای سوریه نبود. یك ختم قرآن گرفتم. نمی توانستم خانه بنشینم. روز پنجم رفتم زیارت امام زاده بی بی سكینه (س). همان روز از تماس یكی از دوستانش فهمیدیم كه گوشی اش روشن است. جواب كه داد، سریع گوشی را گرفتم. گفت مامان پا و كمرم زخمی شده است. وقتی بیایم بیشتر صحبت می نماییم. از صدایش می فهمیدم كه حالش خوب نیست. آن روز از دخترم شنیدم سهراب پاهایش را از دست داده. باور نمی كردم. گفتم شاید اشتباه شنیده است. دیگر نتوانستیم با خودش صحبت نماییم. دو شب بعد خواب دیدم آدم قدبلند و خیلی خوش قیافه ای لباس سفید پوشیده و یك پایش از دیگری كوتاهتر است. دیگر باور كردم سهراب پایش را از دست داده است. تا اینكه خبر دادند او را آورده اند بیمارستان بقیةالله. اتاق پر از مجروحین مجرد افغانستانی بود. وقتی رسیدیم آنجا اصلاً گریه نكردم. خواب دیدم آدم قدبلند و خیلی خوش قیافه ای لباس سفید پوشیده و یك پایش از دیگری كوتاهتر است. دیگر باور كردم سهراب پایش را از دست داده است. وقتی رسیدیم آنجا اصلاً گریه نكردم. پیش از اینكه برویم به دخترم گفته بودم دیگر امید زندگی ندارم. دخترم می گفت مامان این اتفاق برای سهراب افتاده… دیگر الان باید خودت را جمع و جور كنی كه بتوانی سهراب را جمع كنی. اما به بیمارستان كه رسیدم، بین آن همه مجروح خدا را شكر كردم. چون روحیه سهراب خیلی بالا بود. من هم شكایتی نداشتم و به خاطر همین روحیه اش كمتر اذیت شدم. اول یك ماه بیمارستان بود و شكر خدا جز یك عمل جراحی كه خیلی اذیت كرد، زخم هایش زودتر از همه خوب شد. تقریباً سه تا چهارماه در بیمارستان و نقاهتگاه بود. تاحالا هم پرستاری از بیرون برای ما نیامده است. زحمت همه جابجایی های وی با برادر كوچكترش بوده. تا الان كه توانسته ام پرستارش باشم و از خدا و بی بی زینب (س) می خواهم كه هیچوقت خسته نشوم. تنها آرزویم این است كه خدا و بی بی زینب كمك كنند سهراب بتواند راه برود. آرزوی هر مادری را خودتان می دانید كه چیست.

1397/10/24
19:51:13
5.0 / 5
2535
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۸ بعلاوه ۲
پرسی بلاگ